واقعیت دیدار شمس و مولانا از نظر شما چه بوده است ؟

به مقاله " از یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد" رجوع شود .



لطفا درباره ماجرای شمس و کیمیا خاتون کمی توضیح دهید .

دوستان محترم! ابتدا باید گفت که روایات مربوط به زندگی شمس و کیمیا خاتون را در دو ماخذ اصلی می توان یافت:یکی رساله فریدون بن احمد ،معروف به سپهسالار،و دیگری مناقب العارفین شمس الدین افلاکی. رساله سپهسالار، رساله ای کم حجم است،و بنا به اظهار نویسنده اش خود یکی از یاران نزدیک مولانا بوده و اکثر وقایع را خود شاهد بوده است(رساله سپهسالار،ص 6و33).تمام آنچه که او درباره کیمیا خاتون نقل کرده فقط شش سطر است.و این شش سطر درباره خواستگاری شمس و سپس ازدواج با کیمیا وهم جوار شدن با مولاناست. و دیگر نه از مرگ کیمیا گفته و نه از عشق علاء الدین(فرزند مولانا)به کیمیا، بلکه این مطلب را ظاهرا برای نخستین بار مرحوم گولپینارلی گفت، آن هم فقط در حد یک حدس و گمان و نه بیشتر(زندگی نامه مولانا،ص 148).
فقط افلاکی مرگ کیمیا را روایت کرده است که ذیلا به بررسی آن می پردازیم،البته فقط در حد پاسخ به یک سوال.
دومین ماخذی که از شمس و کیمیا گزارش داده مناقب العارفین تالیف افلاکی است که  حجمش تقریبا هفت برابر رساله سپهسالار است!اوبنا به تصریح خود در سال 754 هجری کتابش را به سرآورده است ،یعنی 110 سال پس از ناپدید شدن شمس. بنابراین او خود نه شمس را دیده بود و نه معاصران شمس را .  بلکه روایاتش از شمس  غالبا
 افسانه آمیز و خرافی است،و طبعا کتابی با این ویژگی،پسند عوام الناس می افتد،نظیر کتاب حسین کرد شبستری و امیر ارسلان رومی که طرفداران زیادی دارد!افلاکی نیز با آنکه ذهنی پندارینه و افسانه ساز داشته با این حال بیش از 9 سطر نتوانسته درباره مرگ کیمیا خاتون بنویسد. و همین 9 سطر نیز معطوف به چگونگی مرگ کیمیا خاتون است. خلاصه مضمون حرف او این است:
روزی کیمیا بدون اجازه شمس همراه جمعی از زنان از جمله جدّه بهاء ولد(فرزند ارشد مولانا) برای گردش به باغی در بیرون قونیه رفته بود و شمس از این موضوع ناراحت شد و چون کیمیا به خانه بازگشت فورا دچار درد گردن شد و سه روز بعد در گذشت ( مناقب العارفین، ج 2 ص 641 ) . ویژگی بارز افلاکی در مناقب العارفین بال و پر دادن به کرامت سازی و خرافه پردازی است . او ذهنی سخت خرافه گرا داشته و در جای جای کتابش به ادنی بهانه ای برای مولانا و شمس کرامت هایی خیالی تراشیده در حالی که نه مولانا و نه شمس هیچکدام کوچکترین ادعای کرامت نداشتند. اما افلاکی تشنه کرامت بافی بود و اگر او به این قلم شیوا و روان به شرح زندگی واقعی مولانا و شمس می پرداخت بزرگترین خدمت را به نسل های بعد از خود کرده بود. 
چند نمونه از کرامت تراشی های افلاکی :
در جایی می گوید شمس از یارانش خربزه خواست، خربزه را فراهم آوردند. او شروع کرد به خوردن خربزه و ضمن خوردن خربزه ،پوست هارا بر سر و کله یارانش می کوفت و از این کوفتن حالت کشف و شهود به آنها دست می داد !(مناقب العارفین ج2 ص 643 ). چنین ذهن متوهم و خیال باره ای مرگ کیمیا خاتون را نیز طوری ترتیب می دهد که کرامتی برای شمس ساخته شود . یعنی چنین القا می کند که از دلگیر شدن شمس ، کیمیای جوان و سالم نا گهان به بستر مرگ افتاد ! افلاکی کرامت های مرگبار دیگری نیز برای شمس نقل میکند : شبی شمس خواست در مسجدی سر کند که خادم با او تندی کرد و شمس نفرینش گرفت خادم همان شب از دنیا 
رفت ! (همان ص 624) . یا می گوید خرقه درویش در حال سماع به شمس می خورد . شمس دو بار تذکر داد و دفعه سوم نیز تکرار شد و شمس از مجلس ( احتمالا با حالت قهر) خارج شد و آن درویش ناگهان افتاد و مرد !(همان ص 631). باز می گوید شمس آهنگ چنگ شنید . خواست بدان خانه در آید که غلام با شمشیر مانع آمد . و همان لحظه دست غلام فلج شد .غلام دیگر جلو آمد او نیز هکذا ! روز بعدش هم صاحب خانه مرد ! ( همان ، ص 631 ). همانطور که ملاحظه می کنید افلاکی قهرمان خود را عادی نمی خواهد بلکه می خواهد او عجیب و غیر طبیعی باشد ولو آنکه او را به ارابه مرگ و مرگ آفرینی تبدیل کند !و اما از همین گزارش افلاکی، نیز بی اساس بودن حکایتش آشکار می شود . چون افلاکی می گوید کیمیا همراه جده سلطان ولد به باغ رفت .جدّه. کدام جدّه است؟ یا مادر بزرگ پدری سلطان ولد است ویا مادر بزرگ مادری او .
مومنه خاتون ( معروف به بی بی علوی ) مادر مولانا بوده و مادر بزرگ سلطان ولد. او سال ها پیش از آنکه کیمیا در نکاح شمس قرار گیرد درگذشته بود .جدّه مادری سلطان ولد یعنی کرّای بزرگ نیز سال های طویل پیش از ورود شمس به قونیه و ازدواج با کیمیا درگذشته بود ! پس با این حساب کیمیا با کدام جدّه سلطان ولد به باغ رفته بود ؟! 
بنا براین هر ذهن نکته یابی در می یابد که گزارش افلاکی درباره مرگ کیمیا از پایه و اساس ساختگی است . و طبعا  اهل تحقیق ، این خرافه های افلاکی را  چشم بسته تکرار نمی کنند . 
آنچه از گفتار شمس به دست می آید شمس با کیمیا به جوانمردی رفتار کرد به رغم علاقه اش به کیمیا با درخواست طلاق از سوی او موافقت کرد و به علاوه مهریه اش را تمام و کمال به او پرداخت نمود (مقالات
 شمس ،ص 336 ) ، و آنچه در رمان های رایج آمده هیچ ربطی به مولانا و شمس حقیقی ندارد.
در منابع کهن و مآخذ اصلی گزارش چندانی دربارهء شمس تبریزی نیامده است و زندگی او در هاله ای از ابهام قرار دارد و این ابهام تا بدانجا  دامن گسترده است که برخی از نقادان ، وجود واقعی شمس را انکار کرده اند و او را مخلوق ذهن مولانا دانسته اند ( البته این نظر بر صواب نیست ) و ما در شگفت ایم که برخی ، این همه جزئیات را پیرامون زندگی شمس از کجا آورده اند ؟!



سلام خدمت حضرت استاد در ديدار شمس و مولانا ايا شمس دنبال مولانا مي گشت يا مولانا دنبال شمس و ايا اين ديدار يك ديدار از قبل تعين شده و تدر يجي بود يا در يك ديدار دفعي به بود ؟

به مقاله " از یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد" رجوع شود .



با عرض سلام وخسته نباشید استاد گرامی درخواستم این بود که در صورت امکان یک چکیده مختصر ار روایت شناسی مولانا در مناقب العارفین افلاکی را برایم بیان کنید

خانم الهام شکوری ،
با سلام و آرزوی توفیق برای همه راهیان حقیقت . گزارش های افلاکی در کتاب مناقب العارفین ، غالبا ً آلوده به خرافات و گزافه های حیرت آور و تناقض گویی های تاریخی و عدم دقت در گاهشماریِ رویدادهای مربوز به مولانا و اقمار اوست . افلاکی خود ، شاهد وقایع نبوده است. و گزارشها را از دهان این و آن شنیده و بدون تحقیق و بررسی نقل کرده است ( حالا آیا خودش هم چیزهایی بافته یا نه ؟ خدا می داند ! ) .به هر حال شیوه کار افلاکی در مناقب العارفین صرفاً نقل روایات بوده ، نه نقد و پالایش روایات . و اگر این کتاب روزی به شیوه نقد علمی و تحقیقی مورد بررسی قرار گیرد ، قطعاً اگر نگوییم اکثر ، دست کم بسیاری از گزارشهای آن از درجه اعتبار ساقط خواهد شد. به عنوان مثال ، افلاکی روایتی آورده که بهاء ولد ( فرزند ارشد مولانا ) گفته است که شمس تبریزی را هفت نفر با کارد کشتند ! در حالیکه بهاء ولد در هیچ یک از آثارش چنین حرفی نزده است ! اگر روایت افلاکی از قول بهاء ولد درست باشد پس چرا بهاء ولد در کتاب ولد نامه و سایر آثارش حتی اشاره ای هم به این موضوع نکرده است ؟! مگر این رویداد ، رویداد ِ بی اهمیتی بوده است ؟! 
موفق باشید



لقب "رومی"که غربی ها مولانا را با آن می شناسند از کجا پیدا شده است؟

مسلمانان قدیم به شبه جزیره آناطولی   یا همان آسیای صغیر  که امروزه  شامل ارمنستان  و  ترکیه می شود"روم" می گفتند. چرا؟به خاطر اینکه آسیای صغیر تا پیش از فتح آن به دست سلجوقیان در قرن پنجم هجری(حدود هزار سال پیش) جزو قلمرو امپراطوری روم شرقی (بیزانس) بود. و باید توجه داشت که لقب "رومی" را نیز مسلمانان به مولانا دادند، نه غربی ها! اتفاقاً غربی ها در این مورد تابع و مقلد بوده اند! واما چرا چنین لقبی به او دادند؟ به دلیل آنکه مولانا از حدود 12سالگی تا پایان عمر خود در آن دیار اقامت گزید. و این عادت قدما بود که هر کس در شهری یا کشوری به صورت طولانی اقامت می کرد او را به همان شهر یا کشور منسوب می داشتند.  لقب "رومی" از قرن هشتم هجری به مولانا داده شد وتا امروز همچنان برقرار است و خصوصاً در غرب او را فقط به رومی Rumi می شناسند. افلاکی در مناقب العارفین و حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده که هر دو متعلق به قرن هشتم هجری اند، او را با لقب "مولانای روم" یاد کرده اند . و از آن پس این لقب برای مولانا تثبیت شد. و حال آنکه به دوران زندگانی مولانا چنین لقبی رواج نداشت و هرگز با چنین تخلّصی نیز شعری نسروده است. و اگر در غزلی این تخلّص آمده قطعاً از الحاقیات است  و از روی نسخه های متأخر ونامعتبر نقل شده است. در مقالات شمس تبریزی وآثار فرزند مولانا (بهاءولد)چنین لقبی برای مولانا ذکر نشده است، واگر مولانا چنین لقبی داشت،حتماً آن دو بدان اشارت می کردند واو را بدان لقب نیز یاد می نمودند.

به هر حال مولانا را هم می توان به لقب" رومی " خواند ، و هم به لقب " بلخی". وهر  دو لقب  مستند به تاریخ است اما اینکه  گاه ندرتاً  شنیده می شود "مولانای خراسانی "، هیچ سندیتی ندارد بلکه ،این لقب ، ذوقی و شخصی است



مولانا را باید کجایی بدانیم؟ او به کدام سرزمین تعلق دارد؟

مولانا به سرزمین جان و جان جانان تعلق دارد واز آن همۀ بشریت است. او تمثیل درخت واژگون است،ریشه هایش در آسمان جای دارد وشاخسارانش بر سراسر زمین و زمینیان آسمان جو،سایه گسترده است. او از نام ها و رنگ ها و کلیشه ها گذر کرده است

اسم خواندی  رو مسمّی را  بجو مَه به بالا دان، نه اندر آبِ جو

او معناگرا بود و فارغ از نزاع های لفظی.

اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام اوفتاد

همه می دانیم که مولانا دربلخ زاده شد ،و بلخ ازشهرهای بزرگ و فرهنگ گستر ایران  قدیم   بود. و باز می دانیم که او تمامی آثار جاودانۀ خود را به زبان فاخر فارسی پدید آورده است. و اما امروزه بلخ در داخل افغانستان قرار دارد. لیکن باید توجه داشت که جلال الدین محمد (مولانا) هنوز در برزخ کودکی و آغاز نوجوانی بود که همر اه خانوادۀ خود برای همیشه بلخ و بلخیان  را   وداع گفت و به سرزمین آناطولی(آسیای صغیر و ترکیۀ کنونی ) رحل اقامت افکند و تا پایان عمر خود در آنجا زیست. همۀ فرازها وفرودها و دگردیسی های ذهنی و تحولات  درونی اش نیز در همان سرزمین رخ داد، ونیز همۀ آثار پربارو جاودانۀ خود را در همان دیار خلق کرد.در بررسی شخصیت و افکار و احوال بزرگان نباید تنها به دید انتزاعی وفردی به آنان نگریست ، چرا که محیط و فضای زندگی بزرگان نیز در شکوفایی وجودی آنان نقش مؤثر دارد.

قونیۀ روزگار مولانا شهری بود که همۀ آئین ها و مشرب ها در کنار یکدیگر به صلح ومسالمت می زیستند و شاهان سلجوقی نیز در امور دینی اهل  سخت گیری نبودند،بل به مدارا و سهل گیری عمل می کردند. از این رو تصوّف در آن دیار ، آزادانه رشد کرد و عارفانِ رانده شده از نقاط مختلف بدان شهر پناه می جستند . ونیز از اینروست که قونیه را "دارالمعرفه" و "مدینة الاولیاء"    می خواندند. وشگفت آنکه ابن عربی ،عارف نامدار قرن هفتم هجری با آن همه وسعت نظر در عرفانیات، فضای باز  و آزاد  قونیۀ  آن روزگار را بر نتافت و رمیده خاطر شد و به گاهِ دیدارش از آن شهر (سال 612 هـ) نامه ای پر عتاب و خطاب به عزالدین کیکاووس، سلطانِ سلجوقی نوشت که کریم آقسرایی،متن نامۀ  ابن عربی به زبان عربی نوشته شده در پایان کتاب مسامرة الأخبار آورده است. مولانا در چنین فضایی به شکوفایی رسید وخودش نیز در فیه مافیه به صراحت می گوید که اگر در ولایت خودمان (بلخ ) می بودم محال بود که به شعر و شاعری  و به چنین احوال شیدایی دست می یافتم.بنابراین جامعۀ امروز بشری وامدار فضای قونیۀ آن روزگار و سپاسگزار  یاران قونوی مولاناست که با همّتی به بلندای آسمان ،سخنان حیات انگیز و  توان آفرین او را به رشتۀ تحریر درآوردند. چون خودِ مولانا اهل نوشتن نبود ، بل  معارف  و حقایق ژرف و لطیف همچون سیل از سینۀ سینای او سرازیر می شد و در ظروف حروف جای می گرفت ویارانِ تندنویس او که به "کاتبان اسرار" معروف بودند،بی درنگ  آن سخنان را ثبت می کردند.

حاصل سخن آنکه مولانا حلقۀ پیوند میان همۀ انسان ها فارغ از رنگ ها و  نژادها واقلیم ها و فرقه هاست . او همچون مهرِ جهانتاب و ماهِ رخشان ، پرتو خود  را بر سراسر زمین  می افکند و در عین حال منحصر به جایی نیست. سخن را با غزلی از مولانا  به پایان می بریم . گویی که مولانا در این غزل به سؤال مورد بحث ما پاسخ داده است. به شرط آنکه نفرمایید این غزل در همۀ نسخه های دیوان غزلیات نیامده و قطعیتی در صدور آن از سوی مولانا نیست . بنده معتقدم اگرغزلی از حیث ساختار زبانی و درون مایۀ  کلامی  با  زبان واندیشه های مولانا سازگار باشد ، ولو آنکه در همۀ نسخه ها نیامده باشد ، دلیلی ندارد که آن را از مولانا ندانیم . این غزل از هر نظر با ساخت  و نواخت  کلام مولانا سازواری دارد.



چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم

نه ترسا  و یهودم من، نه گبرم ،نه مسلمانم

نه شرقیّ ام ،نه غربیّ ام ، نه برّیّ ام ، نه بحریّ ام

نه ارکان طبیعیّ ام ،نه  از افلاکِ  گَــَـردانم

نه ازخاکم، نه از بادم ، نه از آبم ،نه از آتش

نه از عرشم ،نه از فرشم،نه از کــَـونم ،نه از کانم

نه از هندم، نه از چینم ، نه از بلغار و سقسینم

نه از مُلکِ عراقینم، نه از خاک خراسانم

مکانم لامکان باشد، نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد ، نه جان باشد ، که من از جانِ جانانم